روشنفکران ايران وجهان-نان . عشق و آزادی

آزادی-عشق-شعرهای چاپ نشده-شاملو-محسن نامجو-

غم نان

     دل مشغولی همیشه ی نوجوانی تا کنون ام هر دم و هر دقیقه بوده :

که واقعا میشه یه روز بگم آفتابی در نگاه و فرشته ای در پیرهن ،از انسانی که توئی قصه ها می گوییم حال که غم نان نیست مرا.....

شاید واقعاَ غم نان داشتن و حس نکردم ،شاید غم نانی هم هست و حتماَ هست که حتی همین اندک مجال پناه عاشقانه رو در ساعات سیاه سیاه شب را هم بگیرد ، اما انسان زنده همیشه به آنچه داشت قانع نبود و نیست ..... ای کاش میشد  و غم نانی  نبود...!!

 و آزمان حتماَ مگفتم ای کاش دیگری و باز ای کاش ،کاش، ششش، شش، ش.....

چه سکوت زیبایی ..شش.. ش ...ش ...ش....

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٧

صبا مینویسه من چرا نه؟!!!!

!!!! به صبا گفتم یادته بلاگت زود رفت مطلب نوشت خوب وقتی او نوشت منم میتونم  !!!!

گفتم یادته 6 سال پیش واست لوگو ساختم؟!......

سوال همیشه ی ماهمین است،که چگونه میشود آن بود که نیست؟یا هست کرد آنچه نیست،خلاصه آفرید و خلق کرد چنان که تا پایان خالقانه فکر میکنیم و نیستیم و افسوس، و از همین روست شاید که دائم به دنبال خدائی بودیم  در آسمانها

حال آنکه خالقانی چند چشم به ما دارند نگراندد چونان که دیدیم بامداد را و سجده بر خاک میبریم همچنانو نمیدانیم خدایمان کیست .....

 

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٦

 

زنده با 8 ماه مارچ روز زن

به امید برابری کامل انسانها

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۸

 

میخواهم دباره بنویسم!

کسی مخونه؟نمیدونم اما کاش این جو مثل قبل بود روزای اول نوشتن!٩سال پیش!اولین ها بودیم و اما حالا ساکن!!!

چه روزگار بدی!

اما ما هنوز هستم

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٠

 

 

گفتی من امسال روز والنتایین ندارم ،!حتماُ!! نه همون حتماُ.

اما یعنی سال گذشته این روزو داشتی؟ عاشق بودی؟حتماُ!!

من همیشه به تو افتخار کردم با غرور زیاد همیشه و شاید این منم که چیزی برای افتخار ندارم ، نه؟

-نمی دونم به چی باید اعتقاد داشته باشم ،

- نمی دو نم چیو باور کنم ، خودمو دارم گول میزنم !؟نمی دونم

-فقط اجازه بده که حداقل دل ِ خودم واسه خودم بسوزه ، خوب؟! این اجازه رو که دارم ؟ نه؟

* خیاله خوشی ها درمان زشتی ها نیست.عزیزم(خودم)، نمی دونی؟

-آره ، اما آخه بعضی وقتا دست خودم نیست ، دل آدم بعضی وقتا چیزایی می خواد که شاید امکان رسیدن به اونا نباشه ، اما آخه دل ِ دیگه ، دل ...

دل همیشه به شرایط نیگا نمی کونه ،به ساعت و وقت کاری نداره ، روز و شب نمی شناسه، دل ِ دیگه ؛ اما نباید به دل توجه کرد، باید طبق معمول

از مغز دستور خواست ، آره ، باید بی خیال ِ دل بود ، بی خیال ؛ اما اوضاعم ، الان خیلی خرابه خیلی

اما من وقتی عاشق نبودم این روز و داشتم ،آخه اون وقتا هم بلد نبودم با مغز عمل کنم ...!!توان منم انقد بود چه کنم؟؟!

نوشته ی من ؛ بر اساس ِ یک اسطوره ی قدیمی ((البته شاملوی بزرگ میگه اکثر اسطوره ها از یک واقعه ی حقیقیه ))

حالا !!!نوشته ی من اما فقط یه اسطوره ی قدیمیه !!!

25 بهمن روز والنتایین !

شعر

(و  تا ن)

در جاذبه گاه تاریخی ِ عشقم من

تو را به آنچنان خطری میهمان کردم

که ، ارزشش نبود ،

در شعاع بی رحم چشمانم من

تو را به هزار گونه کشیدم

در گوشهای پریشان خیال خود به دروغ ،

تو را به هزار گونه آفریدم

حقیفت را من و به دستان ِ بی حجاب خویش

در چهار چوبی از جنون و وهم حصار کردم وپ

واقعیت را درونم آنچنان به عکس کردم

که حتی خودت را خبر نبود ...

که من دوست دارم ، که ندانم !!!

و از خیال بتی ساختم که همزاد ِ تو بود

در دفترم از این بت به هزار قلم نوشتم

در بسترم از این بت به هزاران صدا سرودم

چه خوش خیال از تو می رقصیدم

چه خوش خیال از تو می خندیدم

لحظه ها ، صدا ،ترانه ،

شعر، کتاب،

هوا , نفس، نگاه...

همه قربانی تو بود!!!

هزاران کتیبه ی لطیف را به شمشیر صدا گردن زدی

و چه فاتحانه به آن خندیدی..

تو حتی آفتاب را با دستان خویش از من دریغ کردی

و مرا دلبسته ی خورشیدی کردی که نورش

در نبود ِ آفتاب البته ! زیاد بود .

***

در قاطعانه ترین حضورت تو نمیدیدی عشق را در نگاهم

همه چشمان جهان را به نظارتم نشاندی

اما من ، هیچکس را ندیدم

هزار محبس به دل ِ اثیر را با من آزاد کردی

ولی دل من هنوز اثیر ِ

در فلسفه بازی و ترانه و شعر و حضور بامن،

هزار قافیه ساختیم ، اما چه سود؟

اینک وقت حضور !!!

***

از برق چشات ،طعم لبات،گرمای آغوش و صدات

هزار ترانه گفتم ،

رفت زِ یاد؛

جانی نمانده نازنین

صادقانه ترین حس ِحضورم را،در بوته ی نقد

هر روز به دستت سپردم ،

اما همان که بود !!!

روز تا روز ، هرروز همان که بود !

من که کمترین سوسوی شمعی را به جان خریدم !

اما هروز روز به روز ،همان که بود؟!

با بت ِ خود ساخته چه کنم ، ؟

همچونان عاشقم و قربانی می کنم

همچنان چشم دارم به افق ِ دست ساخته ی

خورشید گونه ی فردایی دگر!

شاید فصلی دگر را به انتظار نشسته ایم ؟!

تانَک ، بی رحمانه ،تبر مزن...!!

بهروز

26 بهمن ماه یکهزاروسیصدو هشتادو پنج

سا@ 3 الی 8

 

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٦

کمک s.o.s

 

 

کمک-

مرگ

تباهی

نیستی

زجر

رنج

کوتاهی

نسیان

هزیان

حرمان

نبود

کمبود

...

هر چه هست در این دنیا, به زشتی

به یکباره ؛

در خود یافتم !!

در شریان رگهای خود ؛

که

در ترافیکِ گلبولهای سرخ و سپید,

در جریان است؛ به پمپاژی بی وقفه

که را یاریم می تواند؟

در این سنگ تویِ سختِ زندگی !

در این پولاد ِ پنبه نمایِ ِ جاری ِ حیات

در این سرمای ِ بی تبسم ِ تابستان

در هوای ِ مه آلود ِ بی پیکر ؛

که را یاریم هست؟؟

اینک که خورشید و یخ

هر دو به سوزاندن مشغولند!!!!

که را یارای ِ یاریم هست؟آیا؟

                                               بهروز- پنجم دی ماه هشتادوپنج

sos

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٩

یک طرح

ماه و خورشید را به اشاره ؛

نشانه رفته اند

که خدا را بشناسید . . . !!!

و زمین مادر را فراموش کرده ایم . . .!!!

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۳

چاره!!!؟؟((فتح))

 (جنس ِ دوم ِ من؟)

متن قبل با تمام استقبالی که ازش شد برداشته شد !!!!حالا چراش؟باشه بعدن

دوست نداره !!!دوست نداره !!!دوست نداره !!!دوست نداره !!!اِاِاِاِ خوب دوست نداره دیگه .....

خوب یه تجربه ی جدید ؛ ببینین چطوره, آره خیلی ها ا اا دوست نخواهند

داشت؛ اما واسه من که یه تجربه ی نابه دوسشون دارم ،

این اولین تجربه ی شعر اروتیک ِ من بود ؛

حالا ، اینک شما و . . .

فتح

اکنون

این،بیگانه ای در آغوش تو

نفسش به نفست آمیخته

لبانت بر لبانش

و تو

خیره در چشمانش ،

به عشق

که عشق را در چشمانش ،

که رضایت را در نفسهای پی در پیش

و حیاط را در حرکت بی وقفه اش

به انتظار نشسته ای؛

صادقانه ترین سرودت را ، به عشق

در ناله هایی بر خواسته از جان ،

تقدیمش میکنی و درد را چه آسان به جان خریده ای

***

نبضت به دست ِ اوست

که ثانیه را حتی ، یارای پایاپاییش نیست ،

و عِطرِ تنت ،

شرابی چند ساله را ماند

که کمترین ِ جرعه اش ، روح را به تازیانه ای شیرین می نوازد ،

و او می نوشد ...

***

زاویه های دید محدود است

تو اما ، او راآنچنان که هست به حقیقت ،

می بینی

خودِ خودش را ...

واقعیتم را ...

منِ من،را...

و فاتحانه ترین ِ سرودمان ، به همصدایی و در یک زمان

چه زیبا جاودانه می شود . . .

                              بهروز- سوم دی ماه یکهزار و سیصدو هشتادو پنج

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۳

 

را حتماٌ ببینید حتی به دفعات چون من Stayلطفاٌ فیلم 

به بهانه ی پخش سلاخی شده ی این فیلم از کانال 4 سیما فیلمی روان شاناسانه در فاصله ی کوتاه بین:

ماندن و رفتن ، مرگ و زندگی ، بودن و نبودن

فیلمی که آغازش به واقع همان لحظه ی پایان است ؛با یک فضای به واقع جذابِ سورئال ،

رابطه ی وهم گونه ی جوانی نقاش ؛ یگ روانشناس و دست دوختر ی نقاش با تجربه ی فراوان خودکوشی ؛

وجوان نقاش که در آستانه ی تولد 21 سالگی شیفته ی نقاشیست که در صد سال پیش در 18 ساگی

نقشه ی خودکوشی می کشد برای 21 سالگییش ، و قبل از خودکوشی تمام آثارش را می سوزاند تا به فکر خویش نهایت یک کار هنری را با یک خودکشی ظریف ارائه دهد .....

اما این همه را زمانی می شود به فراموشی سپرد که فیلم را به دقت دید و به انتها رساند ...

فیلمی از:

Marc forster 

marc foster

Bob Hoskins, Ewan McGregor, Naomi Watts با بازی:

stay

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱۳

 

 

قابل توجه دوستان و دشمنان ِ عزیززززم

گرچه و به راستی فکر به خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید

من بهروز , امروز که نه , چرا دروغ  چندیست ؛ این فکر را به اجرا گذارده ام ؛ گرچه می گویید

این فرار است از حقیقت ؛ من بهروز , می گوییم حقیقت آن زمان به کار می آیید که انسان را راهی

باشد به چاره ی زشتی ها ؛ چرا که در غیر این صورت ؛ آن انسانِ کارامدِ بدون آگاهی نیز از فایده

خارج می شود و انسان نا آگاه ِ کارآمد یقیناً بهتر خواهد بود از انسانی آگاه و بی فایده ، حال با این

فکر  من بهروز، حتی زمانی که ، شکسته ام و مغموم ؛زمانی که اشکال ، بدی ، زشتی و نامردی ...

را به چشمِ باز می بینم و زمانی که علم دارم به این که چاره ای به حل مساله نیست  و راهی جز

تحمل ، چشم به آن خواهم بست ، وبرای آن رو میبرم به سوی خوشی های قبل از آن ،زیبایی و

خوبی هایی که قبل از آن بوده ، چه بر دروغ و چه از روی دوستی و دشمنی و چه با صداقت وریا

***

اما من بهروز امروز، بر این عقیده ام ، و این نه یک حکم ِ محتوم و مختوم ....

انسان فردا به یقین انسان امروز نخواهد بود ....

بهروز جمعه ی آفتابی و اما سردِ بیست و ششم آبان ماه هشتادو پنج

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۳٠

 

 

تفهش

وقتی حقیقت را گردن زدند

ترانه مرد ؛

آنگاه مرثیه سروده شد

و ما مرثیه سازِ غم ِ نبودنت

تویی ، که چیزی نمانده بود که خود قله شوی ، در آخرین صعودت . . .

در هراسگاه تاریخی مان چهار میخت کردند

چونان که خون سرخت همچنان و هنوز از چشمانمان روان است ،

انسان اما ، مانده ی یک لقم ی نان ، دچار کورنش و سر به زیر

از آنچه نخواند ، تو بودی .

سلاخی ِ تو کار همیشه ی سیاه پوشان اعماق تاریخ بود  و تو ؛ دلنگران مردمیان و غایب .

***

سرب را گداخته ، اگر

برای قلب ماست

که هنوز عشقت در سر است و نامت بر لبان

او همچنان از نامت می ترسد و ما

بی وقفه ، فریادت میزنیم ،

که خوزشید را هیچ از دستان شب هراسی به دل نیست

خواندیم و مصلوب شدیم

خواندیم و اعدام شدیم

خواندیم و میمانیم و می مانیم

آری ، آری

که خورشید را از دستان ظلمت ِ شب هراسی نیست،

و

بامداد نزدیک است ، آری

                 بهروز – بیست و پنجم شهریور ماه یکهزار و سیصد و هستاد و پنج

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٥

 

 

 

امید

به جستجوی خویشتن در پهنای آسمان

بر پای خواستم بی ترحم

هیچ ، جز نقشی به نیستی

هیچ نیافتم

اندرونم هَرَزگاه تباهی و مرگ

خاطرم پسابگاه تعفن و یاس

چونان آینه ای تلخ و بی نگاه

کوره راهی صعب و بی صدا

بی هیچ فانوسی در دست

بی هیچ گذشته ای در پس

سخت بیزار از زیستن

سو امیدی گنگ در نیستن...

علیرضا – دوم اردیبهشت ماه یکهزار و سیصدو هشتاد و پنج

1:30 شب تهران

علی به زودی با وبلاگ جدید می آید

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢۸

 

جايزه نوبل ادبيات به اورهان پاموک اعطا شد
orhan pamuk


روز گذشته جایزه نوبل ادبی آکادمی علوم سوئد به نویسنده ترک "اورهان پاموک" اعطاء شد.

به گزارش بی.بی.سی، روز گذشته آکادمی علوم سوئد، که برنده جايزه نوبل ادبی را بر می گزيند، اعلام داشت که جايزه نوبل سال جاری را به اورهان پاموک، نويسنده اهل ترکيه، اعطا می کند و در توصيف فعاليت ادبی وی گفت که اين نويسنده ترک در توصيف شهر زادگاه خويش، نمادهای نوينی را برای بيان "تقابل و درهم تنيدگی فرهنگ ها" کشف کرده است.
اورهان پاموک در سال 1957 در خانواده ای از صاحبان صنعت در شهر استانبول، ترکيه، به دنيا آمد و پس از تحصيلات متوسطه، به اصرار اعضای خانواده در رشته معماری دانشکده فنی اين شهر به تحصيل پرداخت.
وی اين دوره را نا تمام رها کرد و در عوض، برای دنبال کردن حرفه نويسندگی در رشته روزنامه نگاری به تحصيل پرداخت.
اورهان پاموک از سال 1974 به عنوان يک حرفه به نويسندگی روی آورد و نخستين رمان او به نام "تاريکی و نور" يکی از برندگان جايزه ادبی موسسه انتشاراتی مليت در سال 1979 بود.
وی در خلال سال های بعد جوايز متعدد ادبی را در ترکيه و تعداد ديگری از کشورهای جهان به خود اختصاص داده است.
اورهان پاموک همچنين به خاطر ابراز برخی نظرات جنجال برانگيز سياسی شهرت دارد.
از جمله ديدگاه های وی در باره کشتار ارامنه ساکن ترکيه در سال های جنگ اول جهانی و همچنين کشتار وسيع کردهای ترکيه باعث اعلام جرم گروه هايی از مليگرايان تندرو ترکيه در سال 2005 شد.
پيگرد اين نويسنده ترک انتقاد و اعتراض هايی را به خصوص در خارج از ترکيه در پی داشت که اين اقدام را منافی اصل آزادی بيان توصيف کردند.
سرانجام در ماه ژانويه سال 2006، دادگاه اين پرونده را غيرقابل پيگيری اعلام داشت و پيگرد قانونی آقای پاموک را متوقف کرد.
اخيرا اورهان پاموک در مصاحبه ای با يک روزنامه اسپانيايی اظهار نظر خود را در راستای دفاع از آزادی بيان در ترکيه موجه توصيف کرده است.
از جمله آثارههای وی که به زبان های دیگر ترجمه و مورد استقبال منتقدان قرار گرفت است می توان به "قلعه سفيد"، "کتاب سياه"، "زندگی جديد"، "نام من سرخ است" و "برف" اشاره کرد.
به برنده جایزه نوبل ادبيات يک ميليون و چهارصد هزار دلار جایزه نقدی، دیپلم افتخار و مدال طلا تعلق می گیرد.
برخی ناظران انتخاب اورهان پاموک به عنوان برنده جايزه نوبل ادبيات در سال جاری را غير منتظره دانسته و گفته اند بيشتر انتظار می رفت اين جايزه به علی احمد سعيد - مشهور به آدونيس - شاعر سوری تعلق گيرد.

 

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٤

 

 

عضو جدید   نویسندگان این بلاگ ،جنس دوم!!!

جدید، برای شما خوانندگان و یار قدیمی ِ من زیبا ترین موجودِ انسانیِ زندگیِ من

کسی که دوستش می دارم و می دارم و می دارم و . . .  ، کم است.

 

  

ای کاش که چون تو بیش از این بود

شاید از من در امان بودی

19/8/85

روزی بی تو

اما به فکر تو

با صدای تو

و

برای تو

...

آنک این من  مغلوب

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٤

اون رو نذاشت اینو گذاشتم جاش !!!

به جای :

(حدیث رفتن او تنهایی من است ...)

که در نیمه ی راه بین من  جنس اول و او جنس دوم مُهر بازگشت خورد و بایگانی شد.

چه خوب  که این متن را یافتم گرچه از آن من نباشد اما زیباست و خواندنی ،

چه افسوس که دوستان اینچنینی بین ما آغازیان بلاگ نویسی دیگرنیستند،

و حتی این ما که ماندیم جز کم کاری و نقص به دنیای بلاگ

که چندی پیش زیباترین محل اجتماع ما  بود

عرضه نمی کنیم ...!!!

« من بنده ی آنم که اعتراف به اشتباه و حقیقتِ اشتباه را با چهره ای گشاده

و نه به جبر ، تعظیم کند ، که آن من نیستم ...»

فکر شو کن!!!!!!!!!!!

فكرشو كن!!!!!!

 با يه دختري خيلي وقته آشنايي، وقتي بهش نگاه مي كني مغزت سوت مي كشه!!!! بهش خيلي گفتي دوست دارم. وقتي بهش نزديك مي شه دستات مي لرزه. اون همه ي اين ها رو مي دونه!!! مي دونه چه قدر دوستش داري، و مي دونه كه صورتش بهت آرامش ميده !!! 

چند بار بهش نزديك شدي. بوسيديش، فشارش دادي. مي خواستي بهش نشون بدي كه چقدر دوستش داري… ولي، دو تا كف دستش رو گذاشت رو سينت و خودش رو بسمت عقب فشار داد و در حالي كه سياهي چشماش ديده نمي شد بهت گفت

نه، من هنوز آماده نيستم !!! 

يه بار كه يه مسئله اي پيش اومده بود. عصابت خورد بود و اون داشت گريه مي كرد و تو سرش داد مي زدي، به خاطر خودش سرش داد مي زدي، چون دوستش داري سرش داد مي زدي، همون طور به گريه كردنش ادامه مي داد و در جواب سوالات مي گفت : 

نمي دونم. من نميدونم، يادم نمي آد ... 

وقتي چند بار اين كلمات رو تكرار كرد تو آروم مي شي، دستي به موهات مي كشي، بغلش مي كني ، مو هاشو مي زني كنار تا صورتش رو ببيني ، بهش مي گي

بسه ، من باورت دارم، من باورت دارم

سرش رو مي گيري تو بغلت، به مو هاش دست مي كشي، فشارش ميدي، داري احساس مي كني كه چه قدر دوسش داري، داري احساس مي كني كه چه قدر دوسش داري. داري احساس مي كني كه ... 

مي بوسيش، فشارش ميدي، مي بوستت، صورتتو به صورتش مي مالي، دلت مي خواد انقدر كمرشو فشارش بدي كه فشارو رو سينت احساس كني، همين كارم مي كني. سياهي چشم جفتتون ديده نمي شه!!! جفتتون نمي فهميد چيكار داريد مي كنيد. انگار چشماتون كور شده، كه همين طور هم هست. لباساتون رو همين طور كه هم ديگرو فشار مي دين، اين و اون ور پرت مي كنيد...   

فكر شو كن!!!!!! دختر بعد يه مدتي غيبش ميزنه!!!! تو مي دوني كه اون هم دوستت داره، به اين ايمان داري، كه اين ايمان كاملا درست هم هست و درش شكي نيست!!!! مي ري دنبالش تا پيداش كني. خيلي دنبالش مي گردي، تا يك شب، تو يه شب باروني، داري به پنجره ي خوني اي كه توش زندگي مي كنه نگاه مي كني مي بینی يه مرد ديگه مياد طرفش و شروع مي كنه به بوسيدنش !!! 

چي كار مي كني؟؟؟؟؟ 

شوكه مي شي؟؟؟؟ پا هات سست مي شه مي افتي زمين؟؟؟؟ 

چي كار مي كني؟؟؟؟؟ 

منتظر مي موني وقتي اون مرد رفت، مي ري بالا؟؟؟؟ مي بيني تو حموم ِ، مي ري بالا سرش، تو وان خوابيده، فشنگي كه تو خشاب اسلحه اي كه تو جيبت هست تو مخش خالي مي كني؟؟؟؟ 

چي كار مي كني؟؟؟؟؟ 

گريه مي كني؟؟؟؟؟ 

چي كار مي كني؟؟؟؟؟ 

چي كار مي كني؟؟؟؟؟ 

چي كار مي كني؟؟؟؟؟ 

مي ري بالا؟؟؟؟؟ خون جلو چشمات رو گرفته؟؟؟؟ همون طوري كه عشق جلو چشمات رو مي گرفت؟؟؟؟ مي ري تو، به هم چسبيدن، همديگرو فشار مي دن و اصلا انگار تو نيستي!!!! به كارشون ادامه مي دن. چشماي جفتشون سفيد شده...

پلكات مرتب به هم مي خورند، تنت داغ شده، دستنات مي لرزه، صورتت قرمزه. با سرعت مي ري جلو و به طرف اون مرد مي پري، پرتش مي كني زمين رو سينش مي شني، مشتت رو مي بري بالا. مشتت اگه بهش بخوره امكان مرگ براش داره

دستت خشك مي شه. چشمات از حدقه داره در مي آد، مشتت رو مي ندازي پاين با دقت نگاه مي كني. مي بيني كه مرد كه اين جاست خودتي  !!! 

آرش باربذ سه شنبه يكم مهر ماه 

 9/23/2003 

 با تصییح خودم J 

 

 

 

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱٠

ما و بهشتيان

 

ما و بهشتیان

 

از خود در فرار یم

درها همه بسته است

کسی دوستت نمی دارد

عشق دیر هنگامی ست که در بستر است،

از خود بیگانه ایم

درخود غریبیم

خود  را نمی شناسیم

کسی هم ما را نمی شناسد

می خوانیم کم است

می بینیم، می شنویم،

کم است.

لب ها خندان و چشم ها بارانی ست!

روز مهتابی و شب آفتابیست!

روز می خوابیم و شب بیداریم!!

کسی جواب گو نیست ،مگر آنکه چیزی را در نهان مغزش پرورانده باشد

کسی نمیشنود تورا

کسی نمی بوید تورا

ما فاتحان لحظه ، در گذشته و فردا سرگردان؛

اکنون را به فردا می سپاریم و دیروز را امروز می کنیم

وارونه به جهان می نگریم ،که اکنون این منم که دگرگونه می بینم؛

رودخانه را در خلاف شنا می کنیم ،

مبارز منم ،و در خیال خود جهان بدون ما فردایی ندارد .

برای شب نگرانیم چرا که تنهاست

برای خورشید در غروب می گرییم،

چرا که به خون می نشیند 

اما فردا که طلوعی دیگر است و خورشید ترانه ی رهایی سر می دهد ،

ما خوابیم ...

برای ما خورشید هر روز می میرد.

در مغز ما چندگاهیست موریانه خانه کرده است،

بایگانیِ تاریخیِ مغزمان در حال ویرانیست

اما لبان، همچنان خندان

برای دیگران کوهیم و در خود شکسته

از مغزمان بوی تعفنِ خاطراتِ روزهایِ مرده

در هزار متری پراکنده است.

در چشم کسی خیره نمی مانیم

چرا که از عشق می ترسیم

چرا که عشق آن نبود که می پنداشتیم.

***

بسوی نور می دویم ، اما خورشید دوباره غروب می کند

ما همیشه دیر بوده ایم

به هنگام نبوده ایم

وقتی که عشق با لباس عروس می آمد ، ما لباس سیاه بر تن کردیم

همیشه سیاه پوشیدیم

ما از عشق ترسیدیم،

در کوچه پس کوچه های تنهایی و غم

اما

شاد بودیم وبودیم،بودیم

نیستیم . . .

***

مرگ را به شام آخر دعوت کردیم

همه چیز فراهم بود

مرگ نیامد

دهها و بارها ، دعوتش کردیم

هر بار به دلیلی نبود

ما به زندگی دچار شده ایم

زندگی را پیش نمی بریم.

در این هوای غم انگیز بی تبسم

در این مه سنگین

در کوره راه نیستی و کویر

زندگیست که ما را به پیش می برد .

***

گهگاه سرابی می بینیم

خوشحال می دویم

که آنک بهشت

 چند روزی می دویم

پیگیر و با عزمی جزم

از خود می گذریم

از جهان می گذریم

از عزیزان می گذریم

از حقیقت می گذریم

اما سراب دست نیافتنی ست

نمی دانیم آیا؟؟!!

هر بار شکسته و مغموم باز می آییم

اما در بازگشت چشم دوخته ایم به دوردست

در پی بهشت خویش،

بانگی می آید...

جماعت عده عده می آیند

با نگاههایی خشمگین

دست و صورتی خیس از آب

همه را یک شکل می بینیم

و باز ما خلاف همه حرکت می کنیم

در خلاف، حرفهایی می شنویم از آنان که به بانگ آری می گویند،

صدای دیگری آنان را به فریاد وا می دارد

هزاران تن به یک باره فریاد سر می دهند،

صدایی گوش خراش

نمی توان گوشها را پنهان کرد

گوشهایمان مجبور به شنیدن است

هر کَس با کنایه ای از کنارمان می گذرد

ما اما نه به کنایه گوش می دهیم نه به صدای بلند گو

همچنان و همچنان به دنبال سرابیم

در راه رسیدن به سراب

همراهان را از دست می دهیم

با دستانی خونین

با لباسی خونین

با چشمانی خون بار

همچنان در پی سرابیم

کسی نمی داند آخرین ایستگاه کجاست، مقصد معلوم نیست.

در راه از هزاران ،

کسی نمانده باز

دوستان رفتند،

کَسانی که در متحجر ترین قسمتِ موریانه زده یِ مغزِ خویش   

چیزی از برای خود نمی خواستند

مرگ را برای کَسی نمی خواستند

اما مردند

گریه در مرگ با شکوهشان، کار هر روزمان شد

و ما هنوز در پی سرابیم

***

بانگ فریاد زد: آنک این ما بهشتیان و دیگران

خوشحال می پرسیم:

آنها بهشت را یافته اند؟

فریاد زد:

دیگران را در بهشت ما جایی نیست !!

جمعیت فریاد می زند : آری

کَسی پیش می آید :

شما به بهشت ما نمی آیید؟...

دیگری فریاد زد :

نه ، نه

دیگران را در بهشت ما جایی نیست...

 ما اما فریاد زدیم : بهشت را به راستی  یافته اید،آیا؟

جمعیت بانگ داد :

 دیگران را در بهشت ما جایی نیست... !!

اکنون جمعیت به سوی ما در حرکت بود ،با چهره هایی خشمگین

مرگ بار،

ما ، با چشمانی اشک بار ،مغزهایی موریانه زده ، خسته

به سوی سراب می دویم

و جمعیت به دنبال

ما بهشت را برای همه می خواستیم

حال اما آنان

بر دورادوربهشت مینوی خویش

حصاری خاردار چند کرده بودند

که کسی را توان نزدیک شدن نبود ...

ما بیگانه از خود، در فرار از خود، دلبسته ی سرابی شدیم

که دیگران در دوردست ، از چشمه ی زلالش می نوشیدند و می نوشیدند

و ما همچنان به سرابش دلباخته ایم ؛

سراب حقیقت ندارد ، نمی دانیم آیا؟؟؟!

***

ما هروز مرگ را دعوت می کنیم، همچنان و همچنان 

که مگر در روزی سرد

در غروبی خونین

آنهنگام که خورشید ، قسمت کننده ی بی دریغ در خون نشست

در خون نشینیم

و در طلوع خورشید صبح فردا

طلوع نکنیم و خاطره ای باشیم . . .

در پی سرابیم و مرگ را به شام آخر

همچنان و همچنان میهمان میکنیم . . .

سوم خرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج

بهروز ـ  ۱٢ بعدازظهر

در پی تماس علیرضا،دقایقی بعد ،از (ازخود بیگانگی) میگفت.

قلم این خطوط را نوشت ، اسمش چیست؟ نمی دانم . .

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۸

زندگی؟!

زندگی؟!

عشاق در بند

از خون آبگاه تردید گذشتند

راد مردان به مردی

سرخ در خون نشستند

زندگی زجریست

ایستادگان در آستانه ی سلاخان

از مرگ آوازها کردند.

به مستان در ساغر

چرکابه ی ستم خوراندند؛

جلادان به عیش سرود اعتقاد سر دادند .

شاعران ، سکوت شعر را تعزیتی سرودند،

آه ، زندگی زجریست!

عابران در سرسرای جهل حضور را کشتند ،

مرگسازان افیون درد را در نطفه ی مرگ بستند ...

آری زندگی زجریست !

بیست و پنجم فروردین ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج

علیرضا ـ تهران

                                                                                                                       

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٧

 

همرزم

در جواب شعرزندگی ؟!از علیرضا ، که زیبا بود . . .

 

                                                

گفتی ای رفیق زندگی زجریست

می گویم نیست!!!

گرچه از شدن سر باز می زنیم و خوشحالیم

گرچه به ظلم گونه ای، خویش غول پندار ،سرِ تعظیم فرود می آوریم

گرچه دستانمان چونان زمین شخم زده ای ست و اما خالی

گرچه

روز و شب

اشک و لبخند

شادی و ماتم

برای ما یکیست ؛

اما در همین سیاه ترین شعر جهان

ضربانِ تلاش ، لبخندِ امید ، امیدِ به ایمان

و ایمانِ به عشق همچنان و هنوز برجاست

این مرز گرچه سیاه است ، به چشمِ عاشق زیباست

و

چشمِ ما به صبحِ فرداست . . .

بهروز بیست و سوم مرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج

 

 

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۳

 

خلوت ٦

آنگاه زندگی را پاسخ گفتم

وقتی که دستا نش از حباب خالی تر بود

و هیچ نداشتم از امید ،

آنگاه زندگی را سلام گفتم

وقتی که عشق نبود

وقتی که هیچ نبود ؛

آنگاه زندگی را زندگی کردم ،

که مردم یگانه راه پیروزی را ،شکست دیگران می دیدند

و مرگِ صدها پیروزی یکی بود .

***

من اما خود همه امید شدم

به جستجوی عشق رفتم ؛

و به پیروزی رسیدم

اما کسی نشکست و نمرد

که زندگی پیروزیست

زندگی را دوست می دارم اما، نه به قیمت نابودی دیگران

زندگی با دیگران زیباست . . .

 بهروز- دوم خرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج

          

+   behrooz kianfar- بهروز کیانفر ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۳۱

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir